مباهله پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم با مسیحیان نجران
ناگهان صومعه لرزید از آن دقّ الباب اهل آبـادی تـثـلـیث پـریـدند از خـواب رجز مأذنهها لـرزه به ناقـوس انداخت راهبان را همه در ورطۀ کابوس انداخت قصۀ فتنه و نیرنگ و دغل پیوستهست نان یک عده به گمراهی مردم بستهست ننوشتند که باران نمی از این دریاست یکی از خیل مریدان محمد، عیسی است لاجرم چارهای انگار به جز جنگ نماند قل تعالَوا... به رخ هیچ کسی رنگ نماند به رجز نیست در این عرصه یقین شمشیر است بر حذر باش که زنّار، گریبان گیر است کارزارش تهی از نیزه و تیر و سپر است بهراسید که این معرکه خونریزتر است بانگ طوفـانیِ الـقـارعه طـوفان آورد آنچه در چنتۀ خود داشت به میدان آورد با خود آورد به هـنگـامه عزیزانش را بر سر دست گرفـتهست نبی جانش را عرش تا عرش ملائک همه زنجیره شدند به صف آرایی آن چند نفر خیره شدند پـنـج تن، پـنـج تن از نـور خـدا آکـنـده آفــتــابــان ازل تــا بــه ابــد تــابــنــده دفـترم غـرق نـفـسهای مسیـحـایی شد گوش کن، گوش کن این قصه تماشایی شد بــا طـمــانــیــۀ خـود راه مـیآمـد آرام دســت در دســت یــدالله مـیآمــد آرام دست در دست یـدالله چه در سـر دارد حرفی انگار از این جنگ فـراتر دارد ایهـا الـنـاس من از پـارۀ تـن میگـویـم دارم از خویشتن خویش سخن میگویم آنکه هر دم نفسم با نفسش مأنوس است آنکه با ذات خدا «عزّوجل» ممسوس است من علی هستم و احمد من و او خویشتنیم او علی هست و محمد من و او خویشتنیم نه فـقـط جـسم عـلی روح محـمـد باشد یکتـنـه لـشـکـر انـبـوهِ مـحـمـد بـاشـد دیگر اصلا چه نیازیست به طوفان، به عذاب زهرۀ معـرکه را اخم علی میکـند آب الغـرض مهر رسولانۀ او طوفان کرد راهبان را به سر سفرۀ خود مهمان کرد مست از رایحۀ زلـف رهـایش گـشـتند بادها گوش به فـرمان عـبایـش گـشـتند میرود قـصۀ ما سـوی سرانـجام آرام دفـتر قـصـه ورق میخـورد آرام آرام |